کد خبر: 1875

دختری که برای بیرون کشیدن گلیم خانواده اش از میان سختی های روزگار لباس مردانه به تن کرد.

به گزارش کردستان خبر به نقل از نوداد (سکوی اجتماعی خبر)، مسیر این بار ما را به جاده ای می کشاند که انتهایش روستای «خانقاه حسن گاوگیر» است، روستایی از توابع بخش کلاترزان شهرستان سنندج در استان کردستان است.

آوازه مردانگی های «مریم» را از چند نفر شنیده بودم دختر ۲۷ ساله ای که برای بیرون کشیدن گلیم خود و خانواده اش از میان سختی های روزگار لباس مردانه به تن کرده و در میان مردان روستا تن به هر کار سخت و طاقت فرسایی داده است.

دو ماهی برای یک شرکت کار کرده بود، بدون اینکه همکارانش به او شک کرده باشند، سر آخر وقتی که کار سخت بیرون شرکت به پایان رسید و برای حساب و کتاب رفت، متوجه زن بودن مریم می شوند.

روزی که با لباس مردانه وارد شرکت شد و درخواست کار کرد تا روزی که فهمیدن که او نه یک پسر جوان بلکه شیرزنی است که به خاطر تامین مخارج زندگی مادر، خواهر معلول و پدر مریض به تخت چسپیده اش مجبور به تن دادن به کارهای سخت مردانه شده است و الحق و انصاف به قول یکی از همکاران آن دورانش مردانه تر از هر مردی کار کرده دو ماه طول کشیده بود.

روزهای سخت از مریم مرد ساخته بود مردی که مردانه آستین همت را بالا زده تا بخشی از مشکلات خانواده را بر دوش بکشد.

مریم برگ های خاطرات آن روزهایش را در ذهن ورق می زند به روزهای سخت دانشگاه و اینکه برای تامین مخارج ادامه تحصیل مجبور شده بود برای روزی ۱۰ هزار تومان در یک بوفه ساعت ها کار کند تا موفق به اخذ فوق دیپلم در رشته مدیریت شود تا روزی که مریضی بر اندام پدرش پنجه انداخت و با وجود گذراندن چند ترم در مقطع کارشناسی لقای دانشگاه را به بقای زندگی پدر بخشید پی انصراف از دانشگاه آن هم در رشته مورد علاقه اش «مهندسی صنایع غذایی» را بعد از گذارندن سه ترم به تنش مالید و تصمیم گرفت برای درمان پدر و تامین هزینه های زندگی مادر و خواهرش شبانه روز مردانه کار کند که برمی گردد اشک در قاپ چشمانش جمع می شود.

اما مریم سخت تر از آن است که سختی های روزگار بتواند کمرش را تا کند روزهای سخت را به قول خودش یکی پس از دیگری پشت سر گذاشته روزهای سختی که مرگ پدرش تلخ ترین آن بوده است.

 

مریم برای چند لحظه به فکر فرو می رود ذهنش را در میان خاطرات سفر می دهد دنبال واژه ای می گردد تا امید به فردا را برایمان تعریف کند امید به فردایی که خیلی ها با وجود تمام امکانات و خوشی های فراوان روزگار هنوز هم جای خالی اش را با تمام وجود احساس می کنند.

کار برای مریم عار نیست

دستی به روز لباس های خاک گرفته اش می کشد از اینکه با این وضعیت و ریخت و لباس پذیرای مهمان شده سخت در عذاب است رگه های سیمانی که هم چند لحظه پیش برای بنای ساختمان آماده کرده هنوز روی دست های ترک خورده اش باقیمانده است.

کار ساختمانی برایش سخت است، اما هر کاری که نان حلال سر سفره خانواده اش ببرد برای مریم عار نیست و با جان و دل انجام می دهد.

اینکه چگونه توانسته بود خود را جای مرد در جمع این مردان قالب کند به گونه ای که حتی یک نفر هم متوجه زن بودنش نشود نخستین سوالی بود که برای پرسیدنش حتی لحظه ای درنگ را جایز ندانستم.

زندگی زیرسایه لباس مردانه /مریم؛ غیرتی مردانه در هیبتی زنانه

برایمان از روزهای کار در شرکت گفت، وقتی صاحب شرکت می داند که مریم مرد نیست، به خانه آنها آمد و با دیدن شرایط سخت پدر مریض و از کارافتاده که حتی قادر به انجام کوچکترین نیازهای خودش نیست و خواهری که به لحاظ جسمی معلول و مادر پیر و سن کرده اش بی هیچ بهانه ای با ادامه کارش موافقت می کند و مریم با همین دید بلند صاحب کار از کار بی کار نمی شود!

تلاش های شبانه روزی مریم و حدیقه خواهرش برای مراقبت پدری که بیماری روز به روز ضعیف و ضعیف ترش کرده بود به ثمر ننشست و اتفاقی که نباید بیفتد افتاده بود.

نگهداری از پدرشان در آن خانه کلنگی که حتی حمام و سرویس بهداشتی درست و حسابی نداشت برای دو خواهر مشکلات زیادی داشت تا جاییکه تنها اتاق خانه هم محل استراحتشان بود و هم پدر را در آن استحمام داده و سایر احتیاجاتش را برآورده می کردند.

مریم در گیرودار ضمانت بانکی

مریم در چنین شرایطی تصمیم بزرگی گرفت و با تلاش فراوان و متقاعد کردن کمیته امداد تسهیلات بلاعوض در حد ۱۵ میلیون تومان و تسهیلات چند درصدی هم از بنیاد مسکن گرفت تا سقف مطئمن برای پدر و مادر مریض و خواهر معلولش بنا کند.

تصمیمی که مریم را با سختی های جدیدی مواجه کرد که به قول خودش هر کدام از این سختی ها کمر مرد را می خواباند ولی او توانست با تلاش و کمک برخی از اهالی همین آبادی آجرها را یکی پس از دیگری روی هم بگذارد و خانه را به سقف برساند و الان مشغول شیب بندی خانه است...

۸ میلیون تومان تسهیلات بلاعوض را کمیته امداد پرداخت کرده و مریم الان زیر بار ۳۰ میلیون تومان بدهکاری در انتظار دریافت تسهیلات ۱۸ میلیون تومانی بنیاد مسکن برای صاف کردن طلب طلب کاران است و گویا نبود ضامن گره در کارش انداخته است.

تسهیلات بلاعوض بنیاد مسکن شامل حالشان نشد مسوولش گفته بود که هستند خانواده هایی که وضعشان به مراتب بدتر از خانواده مریم است و آنها در اولویت پرداخت تسهیلات بلاعوض هستند و مریم بدون هیچ سوال و جوابی قبول کرده بود و درخواست تسهیلات چند درصدی داد و ۱۸ میلیون تومان برایشان تصویب کردند.

اما مریم ضامن برای دریافت تسهیلات ندارد و بانک هم ضمانت زنجیره ای را دیگر قبول نمی کند البته وعده هایی به او داده شده که اگر قبول کنند تنها دوستش که به قول مریم به اندازه روشنایی خدا برایش روشنایی دارد مجوز فعالیت معرق کاریش را گرو بانک بگذارد این گره کور کار مریم باز می شود اما خودش زیاد هم امیدوار به این قضیه نیست!

همین ماه پیش بود که پدر مریم در میان اشک و غم خانواده به دیار باقی سفر کرد، بسته شدن کتاب زندگی پدر برای هر دو خواهر آنقدر تلخ بود که به قول حدیقه سختی های آن روزهای سخت به تن مریم خشکید ولی خواهرش بخاطر مادر بازهم مردانه و تمام قد پشت سر مادر ایستاد تا آب در دلش تکان نخورد.

خانه کلنگی پدر و زمین زراعی کوچکی که در روستا دارند الان ارث ۵ خواهر و ۶ برادر است و به قول مریم به اندازه یک گوش به او و مادر و خواهرش می رسد و نباید انتظار زیادتر از آن داشته باشند.

مریم، مادر و حدیقه خواهرش را صاحبان اصلی خانه تازه بنا شده می داند و می گوید سند خانه جدید به اسم من است و قطعا سرپناهی امن برای آینده مادر و خواهرم!

کار در روستا در کنار مادر و خواهرش را با تمام سختی های نفس گیرش دوست دارد و می گوید در شرایط اقتصادی امروز اگر در شهر کار کنم، حتی اگر ماهیانه ۸۰۰ هزار تومان درآمد داشته باشم نمی توانم چرخ های زندگی را بچرخانم.

چرخاندن چرخ های زندگی برای امثال ما آن هم در شهر تقریبا غیرممکن است و از سوی دیگر زندگی در روستا قطعا برای من به صرفه تر از زندگی در شهر است.

حس اطمینان با پوشش مردانه

در روستا اگر نان شب هم نداشته باشم مهم نیست! در روستا انگشت شمار هستند افرادی که در زندگی مردم سرک بکشند و همین بزرگ ترین نعمت زندگی در روستا است.

زندگی در شهر هزار و یک دردسر دارد از اجاره بهای مسکن تا مخارج ریز و درشتی که باید برایشان پول بشماری، به نظر من انسان باید با توجه به توانش زندگی کند و به همان اندازه پا از گلیمش دراز کند.

اطمینانی که در محیط روستا وجود دارد در شهر نمی توان یافت چه روزها و شب هایی که در دل همین کوه ها آن هم نه تنهایی بلکه در میان ۲۰۰ مرد کار می کردم، اما هرچه که بود خط قرمز من را می شناسند و همین خط قرمز موجب شده کسی اجازه عبور از این خط قرمز را به خود ندهد.

بارها و بارها برای کار ساختمان و دیگر مسائل به بخشداری مراجعه کرده ام اوایل خود کارکنان هم باور نمی کردن که من یک دختر هستم. وقتی فهمیدن بعضی ها باورشان نمی شد!

یکی از مهمترین دلایلی که با این پوشش در جامعه ظاهر می شوم حس اطمینانی است که این لباس مردانه به من دست داده است من برای انجام امورات زندگی هر روز باید با موتورسیکلت کیلومترها در مسیر خانه و شهر رفت و آمد داشته باشم قطعا انجام این امورات و سروکله زدن با فروشنده و کارگر برای یک خانم سختی های زیادتری دارد که من نمی خواهم درگیر این مشکلات شوم.

با همین لباس ها در طول شبانه روز بارها و بارها برای رفع و فتق امور به شهر می روم و همین الان هم عده ای انگشت شمار من را به عنوان مریم می شناسند..

خنده از ته دل

می پرسم از زندگی با این شرایط راضی هستید؟ این را من گفتم و مریم بدون کوچکترین تامل و در عین سادگی می گوید: رضایت انسان از زندگی بر اساس توقعات شکل می گیرد.

خدا در زندگی به من دو روشنایی داده است، که به خاطر این دو روشنایی به زندگی دلخوش هستم، یکی مادرم و دیگری دوستم که به اندازه روشنایی خدا برایم امید و روشنایی است!

وقتی با لیلا هستم دوباره مریم می شوم با همان تیپ دخترک مدرسه ای و با هم ساعت ها از روزها از خاطرات خوب و از آینده روشن می گوئیم.

تا به حال اتفاق افتاده با لباس مردانه به سراغ لیلا بروی؟ این را که می پرسم لبخند بر پهنه صورتش نقش می بندد و می گوید: زمانی که پدرم در بیمارستان توحید سنندج بستری بود به ما خبر دادند که حالش وخیم است باران شدیدی می بارید، اما در آن شرایط سخت و نفس گیر که واقعا نگران وضعیت پدر بودم، لحظه ای درنگ جایز نبود اگر با ماشین می رفتم باید فاصله روستا تا جاده را پیاده طی می کردم و آن هم اگر در آن ساعت ماشینی گیرم می آمد قطعا زمان را از دست می دادم این شد که تصمیم گرفتم با موتور خود را به بیمارستان برسانم، لباس های مردانه ام را پوشیدم و سوار بر موتور راهی بیمارستان شدم، وضعیت پدرم به حالت نرمال بازگشته بود، ولی در آن ساعت شب دیگر امکان برگشت آن هم با موتور به روستا تقریبا غیرممکن بود با لیلا تماس گرفتم که می خواهم امشب را مهمانشان باشم لیلا مثل همیشه با مهربانی استقبال کرد وقتی با موتور و آن تیپ مردانه وارد خانه آنها شدم تا چند دقیقه ساکت و متعجب نگاهم می کرد الان هم با گذشت یکی دو سال از آن جریان هنوز هر بار که همدیگر را می بینیم به یاد آن شب از ته دل می خندیم!

بزرگترین آرزوی مریم

معتقدم آرزو کردن آن هم در شرایطی که احساس کنی امکان دستیابی به آن محال است جالب نیست انسان باید به دنبال چیزهایی باشد که با توجه به توان و موقعیتی که دارد امکان دستیابی به آن دور از تصور نباشد!

به کتاب خواندن به ویژه رمان علاقه زیادی دارم احساس می کنم انسان با خواندن رمان های مختلف می تواند زندگی های متفاوتی را تجربه کند این کار به من حس نشاط می دهد، رمان هایی زیادی خوانده ام که زندگی در شهرهای بزرگ از جمله تهران را به تصویر کشیده دوست دارم برای یک بار هم که شده تهران بزرگ را ببینم.

دورترین سفری که در عمرم تجربه کرده ام سفر به شهر بانه و کرمانشاه بوده است خوب نمی دانم مسافت کدام یک از روستای من دورتر است، اما تجربه سفر دیگری جز این دو سفر در کتاب زندگی من وجود ندارد.

شاید هم اگر می شد مادر و حدیقه را به پابوس امام رضا می بردم یکی از آرزوهای مادرم را می توانستم برآورده کنم ولی مادرم توان مسافرت با ماشین را ندارد و من هم پول برای مسافرت با هواپیما را ندارم!

مادر با شنیدن آرزوهای مریم ملتهب می شود از این همه گذشت فرزند به وجودش افتخار می کند و می گوید: مریم واقعا گذشت را در حق من و پدرش به اوج رساند از خودش و تمام آرزوهایش گذشت تا آب در دل ما تکان نخورد.

مردانه پشت خانواده اش ایستاد حتی خودش را به آب و آتش زد تا برای پدرش شرایط بهتری را در روزهای سخت بیماری و زمین گیر شدنش فراهم کند اما عمر پدرشان به دنیا نبود!

سه چهار سال پدرشان زمین گیر شده بود این دو دختر به اندازه ۵۰ پسر برای پدرشان زحمت کشیدند و الان هم من سربارشان شده ام.

سیل اشک از چشمان مادر مریم بر پهنه صورتش سر می خورد مریم بی درنگ دست مهربان برسر مادر می کشد و در حالی که اشک لگام گسیخته در کاسه چشمانش جمع شده، می گوید: مادر جان تنها ستون خانه ما هستید و اگر امروز حتی یک ذره بوی انسانیت در وجودم وجود داشته باشد به خاطر بزرگ شدن در دامن مهربان توست.

حدیقه خواهر مریم از این همه از خودگذشتگی که خواهرش در حقشان کرده اشک می ریزد «خواهرم هزینه بیمارستان پدر را با کارگری تامین کرد تا منت کسی را نکشیم کاش می توانستم تنها گوشه ای کوچک از ایثار و از خودگذشتگی خواهرم را جبران کنم».

هر چند به قول مادر و حدیقه مریم از بسیاری از آرزوهایش گذشت تا پدر، مادر و خواهرش زیر بار منت نباشند، اما لبخند امید بر لبان مریم و درخشش چشمان پر امیدش با وجود تمام مشکلات ریز و درشت از بدهکاری به بنا و مصالح فروش گرفته تا مشکلاتی که در بحث ضامن و بازپرداخت تسهیلات و غیره دارد حامل این پیام است که می توان در برابر مشکلات کوه بود و سر خم نکرد می شود در عین زن بودن مردانه در برابر مشکلات ایستاد و خم به ابرو نیاورد!

و اما.....

مریم الگوی شیر زنان کرد است که مشکلات را هیچ می انگارند و از سدهایی که زندگی جلویشان سبز می کند با جوهر مردانگی عبور می کنند.

مریم با پوشیدن لباس مردانه دنبال حذف هویت و زنانگی اش نیست مریم لباس مردانه پوشیده تا به دور از بسیاری از صدمه ها و آسیب ها ستون خانه بی مرد مادر باشد.

مریم امروز نیاز به حمایت و همتی از سوی مردم و مسولان دارد، دنبال کمک بلاعوض برای چرخاندن چرخ های زندگی خود و خانواده اش نیست، چراکه خودش مردانه در برابر تمام مشکلات قد علم کرده و در این روزگار سخت با همتی مردانه سایه امن بر سر مادر و خواهرش شده است.

 

 

اخبار مرتبط
ارسال نظر